تبليغاتX
نادرترین غزل

نادرترین غزل

مجموعه اشعار در قالب های غزل, قصیده, رباعی, دوبیتی, نو, سپید و طرح و...

 سلام     

با تغییرات نادرترین غزل همراه شوید...

اضافه شدن ترانه به بخش موضوعات وبلاگ...

اضافه شدن داستان به بخش موضوعات وبلاگ...

درج اشعار و دلنوشته های عاشقانه ام همزمان در وبلاگی ویژه همسرم به نام:

عالیجناب عشق(برای بانو)

  جاي پايت روي چشمانم، چرا پر مي زني؟

                   هي... اگر كاري نداري، پس چرا در مي زني؟

  مي روي؟ باشد، خداحافظ، مزاحم ميشويم

                      زود رفتي و نگفتي "كي به ما سر مي زني"؟

 

براي مطالعه بهتر اشعار وبلاگ توصيه مي كنم از آرشیو موضوعي یا ماهانه استفاده كنين

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 20:50  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

برای وطنم و برای خلیج همیشه فارسمان .....

رباعیات خلیجیم را تقدیم می کنم به ایرانم به آبی لایزال فارس و به همه ایرانی های دنیا....


یک مشت کلاغ پیر بر چینه‌ی ماست

در حسرت این آبی آیینه‌ی ماست

این آرزوی خام به گور باید ببرند

چون عشق خلیج فارس در سینه ماست

****

حرفی ز ازل نبود نامت شد فارس!

اصلیت و شهرت و مرامت شد فارس

"تا کور شود هر آنکه نتواند دید"

نام تو خلیج تا قیامت شد فارس

****

گیریم که ما هویج هستیم همه!

احساسی و پرت و گیج هستیم همه!

ترک و لر و کرد و عربی مان سر جاش

ما فارس این خلیج هستیم همه

****

 

غرب و عرب اتحاد دارند خلیج

آلزایمر تحت حاد دارند خلیج

خوش باش خلیج فارس را تا به ابد

افکار جهان یاد دارند خلیج

****

گیریم که فارسیم و گیجیم همه!

عمریست که در نقش هویجیم همه!

"اما سر آب و خاکمان می جنگیم"

ما بچه ناف این خلیجیم همه!

****

هم قوم عرب به گل نشستند تو را

هم غرب و شرق در شگفتند تو را

بر سان تو سلام تنگه هرمز را!

هر بار که دست کم گرفتند تو را!

****

شاخاب همیشه پارس نامت جاوید

در جام جهان‌نما مقامت جاوید

تو قطعه‌ای از بهشت ایران هستی

ای کشور آسمان تمامت جاوید

****

تا بستر اگر که غرق در خون بشود

قتله‌گه لاله‌های گلگون بشود

از آبی این خاک نخواهیم گذشت

بگذار خلیج فارس جیحون بشود

****

چیزی که تمام نقشه‌ها می‌دانند

خورشید و مَه و مِه و هوا می‌دانند

هرشبنم و هر قطره بارانی هم

تاریخ خلیج فارس را می‌دانند

****

بگذار که در عجب بماند دشمن

از درک شما عقب بماند دشمن

ملت! به خلیج فارس ملحق شو تا

در حسرت یک وجب بماند دشمن

****

ایران عزیز ما بخواب آسوده

دشمن نبرد راه به این محدوده

چون حسرتشان به قدمت تاریخ است

تا بوده خلیج فارس از ما بوده!

****

 

×‌ شاخاب: نام کهن خلیج

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:32  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

برای تو ...

به نام مهر مسلم...

سلام به همه...

دلتنگ شده ام، دلتنگ همه دوستانم...

امروز آمده ام که هوایی در یادتان تازه کنم و برگردم..

این پست و به روز شدنم هم بهانه ای ندارد جز سالروز تولد همسرم (۲۹ دی ماه) او که به من همه چیز بخشید و همه چیزم را تسخیر خود کرد...

 

تنگ است این دل...

یادش به خیر آن بوی باران قدیمی

آن شمعدانی ها و گلدان قدیمی

بوی پدرهایی که بابا مانده بودند

بوی همان آب و همان نان قدیمی

بوی خوش آغوش گرم مادرانه

امنیت چین دار دامان قدیمی

یادش به خیر آن چاشتی های پف آلود

بوی پنیر  و نان و ریحان قدیمی

چای همیشه حاضر مادر بزرگم

آن کرسی و آن حوض و ایوان قدیمی

یادش به خیر آن قهرهای کودکانه

چشمان غمگین و پشیمان قدیمی

شیرینی آن آشتی های دوباره

بوسیدن روی رفیقان قدیمی

یادش به خیر آن لحظه های خوب رفته

ای کاش بر می گشت دوران قدیمی

ما مانده ایم و یک بغل افسوس ناکام

تنگ است این دل تنگ یاران قدیمی

******

دلخوش مکن که باز آید با ترانه

از یاد رفته بوی باران قدیمی

ما مانده ایم و یک بغل افسوس خورده

تنگ است این دل تنگ یاران قدیمی

**********************************

**********************************

امروز باز هم، من تاختم به تو

یک مشت ناسزا، انداختم به تو

اما تو باز هم، بخشیدی و گذشت

این بار چندم است من باختم به تو؟!

بهترینم تولدت مبارک...........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:12  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 8:9  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

اولین پست داستانی من ...

امید کشورش

 

بعدا فهمیدم که لکنت زبانش ارثی نبوده! معلوم بود خیلی ترسیده, بینی قرمز و صورت گردش روی بدن ترکه ایش خودنمایی می‌کرد.

گوشهایش داشت داد می‌زد که حسابی یخ کرده.

 چشمان درشت و سفیدش نشان از آن داشت که در طول روز آن‌ها را زیاد می شوید! بر خلاف بقیه نقاط بدنش...

آستین دست چپش خیس دماغ بود!

در دست راستش چیز با ارزشی داشت که معلوم بود مدت هاست مشتش را بسته نگاه داشته.

زیرچشمی انتهای خیابان را می‌پایید, متوجه من نشده بود.

را حت از چند زاویه گرفتم...

چیزی که در دست راستش بود عکس‌هایم را فوق العاده کرده بود, خیلی خیلی زیبا و تاثر‌برآنگیز...

صدای گلوله‌ها که بلند شد سراسیمه به این سمت خیابان آمدند.

قبلا فکر می‌کردم که به خاطر دستپاچگی و بدون اینکه به من نگاه کند گفته است:

-       "فرار کن"

با خودم گفتم:

شاید متوجه لباس صلیب سرخ که بر تن من بود نشده‌است!

لبخند زدم و ادامه دادم.

همین طور که می‌دوید، برگشت و اینبار محکم تر فریاد زد:

-       فرار کن, فرار کن!

"فرارکن" روی زبانش بود که در زانوی راستم احساس داغی کردم و دردی عجیب تا بن استخوان کمرم را فرا گرفت.

 نفسم بند آمد و یکباره افتادم زمین.

تازه گرفته بودم که قضیه چیست...

هراسان فریاد می زدم:

-                    من خبرنگارم

-                    من عکاسم

-                    من کارت صلیب سرخ دارم

اما اینجا انگار هیچ کس لباس صلیب سرخ مرا نمی‌دید!

موسیقی مورد علاقه سربازها صفیر گلوله بود و زبانشان هم زبان گلوله.

فیلم دوربینم را در آوردم و محکم در مشت دست راستم گرفتم. تقریبا مطمئن شده بودم که اینجا آخر خط است و من می‌میرم.

دستی سبک و گرم روی شانه‌ام حس کردم.

لبخند زد و گفت:

-       نگفتم فرار کن؟

-       نگفتم؟

شُکه شده بودم و نمی‌توانستم حرف بزنم, تازه اینجا بود که فهمیده  بودم، لکنت زبان او هم ارثی نبوده!

دستمال گردنش را باز کرد و محکم پیچید دور زانویم.

گردن لاغرش تازه مشخص‌تر شده بود, من داشتم یخ می‌زدم ولی حالا روی صورت او، این دختر دماغو!، اثری از ترس و سرما حس نمی‌شد.

کمکم کرد از زمین بلند شدم.

-       باید فرار کنیم...

ناگهان چشمم به دست راستش افتاد.

خالی بود!

فهمیدم چرا ترسش ریخته!

از چشمانم سوالم را خواند و با انگشت چندصد متر جلوتر را در خیابان نشانم داد.

بلند شدیم و دوان دوان فرار کردیم.

به یوسف که رسیدیم ناگهان دستم را رها کرد و او را در آغوش کشید و دوباره دستان کوچک او را در دست راست گرفت و شروع کردیم به دویدن...

باز هم سوالم را از چشمانم خواند!

-       یوسف تمام خانواده من است.

-       یادگار مادرم

-       افتخار پدرم

-       و امید کشورم

-       به مادرم قول داده ام که هرگز رهایش نکنم.

رمقی در پایم نمانده بود.

افتادم.

لیلا برگشت تا کمکم کند.

گفتم: نمی توانم, دیگر نمیتوانم.

خونریزی خیلی ضعیفم کرده بود.

خیسیٍ گرمی روی بازویم حس کردم!

باران که نمی‌آمد!

لیلا روی سینه‌ام افتاد و فواره خون بود که از گردنش به آسمان می‌ریخت.

تیر خورده بود.

معصومانه به چشمانم نگریست و بعد به یوسف خیره شد, و با صدای لرزان گفت:

-       امید کشورم

حالا من حرفش را از نگاهش می‌خواندم.

آرام چشمانش را بست و جان سپرد, نور بود که در چهره‌اش می‌درخشید و نفس‌های یوسف که گیسوانش را می‌رقصاند.

صورت روی صورت.

امروز بار چندمی بود که یوسف داشت چشمانش را می‌شست!. اینبار متفاوت اشک می‌ریخت.

به زور از بدن لیلا کَندمش.

 فیلم دروبینم را انداختم روی زمین!

و دستِ کوچکِ امانتیِ با ارزشِ لیلا را، در دست راستم گرفتم و شروع کردم به دویدن...

یوسف هرچند قدم، بر می‌گشت و معصومانه به تن غرق خون خواهرش می‌نگریست.

حالا نوبت من و شماست که از چشمانش هزاران حرف ناگفته‌اش را بخوانیم...

چشمان هیچ کس لکنت ندارد!

امروز یوسف واقعا  امید کشورش شده است.

                   م.نادری

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 3:58  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

روز میلادت...................

و این اولین سال...

29 دیماه برایم از امسال رنگی دیگر خواهد داشت....

بی مقدمه:

تقدیم به تمام زندگیم به مناسبت تولد جانبخشش...

29 دی‌ماه....

عاشقت باشم...

می تراود به من جوانی را، هر بهاری که عاشقت باشم

خارج از گیر و دار تقویم است، روزگاری که عاشقت باشم

ای پریچهره‌ی عسل بانو، تو خودت دلبری!، دلم چه کند؟

من که از خویشتن ندارم هیچ، اختیاری که عاشقت باشم

ای وجودت تمام هستی من، تو که هستی چه حاجتی دیگر؟

اوج آمال من فقط این است،: بگذاری که عاشقت باشم

هیچ فرقی نمی‌کند که کجا، زندگی می‌کنیم اما من

زندگی می‌کنم فقط یک‌جا، در دیاری که عاشقت باشم!

ای تمام وجود نازت ناز، ناز کن برای من اما

از صمیم دلت بگو آیا، دوست داری که عاشقت باشم؟

گرچه با تو برای من هر روز، جشن میلاد می‌شود اما

ماه دی می دهد به من حسِّ، ماندگاری که عاشقت باشم

×××××××

خودمانیم و آخرین بیت از، غزل عاشقانه‌ام، رو کن!

چهره‌ات داد می‌زند که تو هم، بی‌قراری که عاشقت باشم!

 

 

و این هم غزلی دیگر:

 

راز شاعر شدنم...

راز شاعر شدنم عشق غزل خیز تو بود

کاسه صبر دلم یکسره لبریز تو بود

طبع بی حوصله‌ی بی کس و کارم انگار

از ازل منتظر روی دل‌انگیز تو بود

آمدی کن فیکون شد همه هستی من

گوش جانم هم از آن روز فقط تیز تو بود

این همه غم که دراشعار ترم می بینی

همه بعد از سفر تلخ و غم انگیز تو بود

ای که دریای غزل در نفس تو جاریست

شعر من قافیه در قافیه ناچیز تو بود

م.نادری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 20:11  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

رقیب خورشید...

محرم دارد میگذرد و ما هنوز در اسرار نهفته‌ی آن مانده‌ایم....

غزلی تقدیم به سر بریده حضرت سید الشهدا(ع)

باشد که حب ائمه اطهار(علیهم‌السلام)، نور هدایت‌گر ما برای یافتن حقیقت باشد..

در عزاداری‌ها، من سراپا تقصیر را هم از دعای دل‌های پاکتان  بهره‌مند گردانید....

×××××××××××

آقای منی حسین(ع) من چاکرتم!

من مفتخرم به این که دربدرتم!

هرچند که در شان شما نیست ولی

از ما بپذیر بی‌ریا، ...نوکرتم....

××××××××××××

سرِّ سَر

قدم قدم به تو نزدیک می شویم ای سَر

سَر فتاده به هامون سَر شکسته کمر

سری که از همه سَرهای عالمین سَری

سری که قصه سوزی و آه و خون جگر

سَری که بین سم اسب و خاک کرب و بلا

زبان خشک و لب و گونه‌هاش گشته سپر

سری که سَرو قد و قامتش شده نیزه

سری که در پی پرواز می‌شود پرپر

سری که تا به قیامت رقیب خورشید است

سری که سایه‌ی غم‌هاش می‌شود محشر

××××××

رسید بار دگر روز عشق،...عاشورا

اگرچه غافلی، از درک ِسرِّ سَر نگذر

م.غافل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 17:40  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

اولین ترانه تقدیم به بانو...

فاصله...

کسی فکرشم نمی‌کرد، قامتم خمیده باشه

جونم از دوری دستات، به لبم رسیده باشه

توی نامه‌هات نمی‌خوام، که بگی زندگی سخته

من نخوندم دوری هیچ‌جا، دوستی آفریده باشه

فاصله شروع بغصِ، تو گلوی عشقِ پاکم

مثل اینکه دُورِ شادیم، پیله‌ای تنیده باشه

چه توقع عجیبی، که بخوای آروم بگیرم

بعد از این مدت که چشمام، چهرتو ندیده باشه

این روزای سرد دوری، تو اتاق سوت و کورم

دلخوشیم اینه خیالم، تو هوات پریده باشه

دلگشاترین نگارم،! واسه دلتنگیم دعا کن

تا همیشه نقش چشمات، تو چشام کشیده باشه

بین ما کدورتی نیست، این خودش یه امتیازه

بذار این میوه ممنوع، تا ابد نچیده باشه

بذار از هم گرچه دوریم، یه امید جاودانی

تو وجود هر دوتامون، آروم آرمیده باشه

بشکنه حتی غرورم، اگه با این جور سرودن

بذار این شعر غریب و هرکسی شنیده باشه

به دلم خرده نگیرید، سخته فهم حس نابم

بستگی داره دلاتون، واسه چی تپیده باشه

درد من شنیدنی نیست، هرکسی می‌خواد بفهمه،

یا باید کشیده باشه، یا باید چشیده باشه

 

××××××

ای فهیمه‌ی مسلم،! از خدا بخواه همیشه

مثل اسمم، واسه عشقت، من و برگزیده باشه

              نادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:32  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

نسیم وصل... عید قربان مبارک... شاباش...

به نام خداوندی که برای همه چیز و همه کس زوجی آفرید...

درست دو روز قبل از المپیاد خواستگاری کردم و نه شنیدم!...

از آن دست نازهایی که در خون معشوقه‌های خیالم و شعرم همیشه جریان داشت...

المپیاد را خراب کردم!!

شب معراج پیامبر اکرم(ص) من هم به معراج رفتم و در جلسه دوم صحبت تفاهم ابتدایی حاصل شد...

عید فطر بود که بله‌برون‌کردیم و خطبه‌ جاری شد و من برای همیشه شد.... ما...

البته با اجازه از محضر حضرت ولی عصر(عج) و سایر بزرگترهایمان....

هر روز که گذشت این پیوند ناگسستنی تر شد و من شاعرتر شدم...

شاعرتر شاعرتر شاعرتر و ....

عید قربان که بیاید به همه شاباش جشن عقدکنانم را خواهم داد...

نان و پنیر و سبزی و تمام سنت‌های شیرین ایرانی‌ و اسلامی به کمکمان ‌می‌آید تا این یکی‌شدن را شیرین‌تر کنیم....

پس از دعای خیرتان ما را بی نصیب نگردانید....

××××××××××××

به همسر عزیزتر از جانم که این روز‌ها درس و دانشگاه، از هم دور نگاه می‌داردمان، خسته نباشید می‌گویم و به عشق او دوباره وبلاگم را رونق می‌دهم.... انشاالله...

از تمام دوستان بابت نیامدن‌هایم عذر می‌خواهم و این عید سعید و مبارک را که شیرینی آن برای من صد چندان است امسال، تبریک می‌گویم به همه و چند شعر از سروده‌هایم را که همین طور دارند روی هم تلمبار می‌شوند تقدیمتان می‌کنم:

×××××××××××××××××××××

اول تقدیماتم به بانو:

××××××××××

بانوی عشق دار و ندارم برای تو

هرقدر خسته حوصله دارم برای تو

حتی اگر کویر شدم تو غمت مباد

من حاضرم همیشه ببارم برای تو

××××××××××

قل جفت و جور

 

کمرشکن شده غم‌های دوریم بانو

وگرنه بنده خدای صبوریم بانو

تمام حسم از اندوه و گریه لبریز است

نگه نکن تو به لبخند زوریم بانو

عجیب برده‌ای از من تو عقل و هوشم را

وگرنه آدم کلا فکوریم بانو

ببین چه ساده به تو گفتم عاشقت هستم

اگر چه من پسر پر غروریم بانو

فقط به خاطر تو دل زدم به دریاها

به خاطر تو چه مرد جسوریم بانو

و هرچه می‌گذرد بیشتر یقین دارم

به اینکه با تو قل جفت و جوریم بانو

هنوز در عجبم من مسیر تو شده‌ام

ببخش جاده صعب العبوریم بانو

کسی به درد دل من می رسد از دور

من اهل عاطفه‌های حضوریم بانو!

هنوز لحجه قلبم برایتان گنگ است

هنوز مانده بفهمی چه جوریم بانو

×××××××××××××××××××××××××××

رخسار دل‌انگیز تو دیدن دارد

بوسه زلب لعل تو چیدن دارد

آن ناز که می کنی تو با این دل تنگ

الحق و والانصاف خریدن دارد

×××××××××××

تقدیم به تمام دوستانم:

×××××××××××

گویا همه جادوز و کلک در ما هست

تبعیض و دروغ و خشم و شک در ما هست

من در عجبم از اینکه با شیطان هم

این‌قدر نقاط مشرک در ما هست

×××××××××××××

خودمانیم!...

عمریست که ما چشم به راه خودمانیم

در حسرت یک نیم نگاه خودمانیم

از چاله گذشتند همه ساده ولی ما

نزدکترین طعمه به چاه خودمانیم

هرگز به تعادل نرسیدیم در امیال

ما برده این خواه و نخواه خودمانیم

نفرین شده‌ایم از لب گیرای خود آخر

ما بغض فروخورده آه خودمانیم

برداشته‌اند از سرمان هرچه کلاه است

یک عمر به دنبال کلاه خودمانیم

پیدا نشدیم آن همه گشتیم، نگردید

ما سوزن گمگشته کاه خودمانیم

قاصر خودمانیم مقصر خودمانیم

محکوم به اقرار گناه خودمانیم

حاجت به دم و روبه و قاضی نبود خود

در محکمه عدل گواه خودمانیم

از ماست که بر ماست شکایت نتوان کرد

خود رعیت و و داروغه و شاه خودمانیم

هرقدر زمین موجب تشکیل خسوف است

ما هم سبب بخت سیاه خودمانیم

××××××××××××××××××××××××××

از عصر صنایع عقب افتاده زمان

افتاده مدرنیته بهجان همه‌مان

این را به وضوح می شود فهمید از

کافی‌نت مش غلوم رضا و پسران!

××××××××××××

م. نادر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 1:39  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

مبارک‌باد این عید سعید بر همه...

سلام و شادباش به همه

عید فطر آمد خوشحالی رو با خودش آورد...

تبریک به همه دوستان و آشنایان عزیز با بهترین آرزوها.............

×××××××××××××××××××××××

آغاز...

این قصه را کنار هم آغاز می‌کنیم

با هم به اوج عاطفه پرواز می‌کنیم

زیبا ترین سرود زمین و زمانه را

تقدیم عصر قحطی آواز می‌کنیم

با هم، به هم، کنار هم اصلا برای هم

آهنگ تازه در دو جهان ساز می‌کنیم

وقتی خود خداست خریدار عشق ما

حتی کمی برای خدا ناز می‌کنیم!

ناگفتنی اگر بشود دردهایمان

آن را درون سینه خود راز می‌کنیم

وقتی کسی به حرف دل ما نمی‌رسد

ما مهر و عشق را به هم ابراز می‌کنیم

درهای بسته بر سر راه من و تو هست

ما با یکی شدن همه را باز می‌کنیم

××××××××××××××

هر جا بروی دیده ما می‌آید

حال من از این نگاه جا می‌آید

خوشگل شده ماه رویتان انصافا!

این چادر مشکی به شما می‌آید

×××××××××××××

لیلای منی همیشه فرهاد توام

اکسیر زلال و ناب معتاد توام!

در خاطر من فقط خودت می‌آیی

در هر نفسی که می‌کشم یاد توام

××××××××××××

م.نادر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 22:20  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

ای وای بر من و همه بی خیال‌ها ...

سلام آدم‌ها!

آدم‌های بر ساحل نشسته شاد و خندان!

دلم گرفته از زمین و زمان که با آب روان چنین آتشی بر دل‌های انسان جاری ساخته است آن هم به دست آسمان همیشه مهربان...

اگر کسی کمکی در توانش هست برای مردم پاکستان دریغ نکند.

این شب‌های عزیز برای بنده و همه انسانیت دعا کنید.

 برای آدم‌ها و برای بشریت و برای عاطفه و برای مهربانی که گمشده‌های امروز کره خاکی هستند دعا کنید.

روز قدس هم برای ظلمی که به کودکان بی‌دفاع فلسطین و غزه می‌شود بر‌خیزیم. برای انسانیت برخیزیم و برای مهربانی و برای عشق، فقط همین...

گاهی فقط باید بر خاست، همین....

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ....

سرها در گریبان است....

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بی خیال‌ها

ساکت نشسته‌ایم در افسون فال‌ها

وقعی نمی‌نهیم به این قیل و قال‌ها

اصلا به ما چه عالم و آدم چه می‌کنند

ما پشت کرده‌ایم به جنگ و جدال‌ها

بگذار اشک چشم یتیمان سلا شود

تقصیر باد نیست شکست نهال‌ها

آوار و سیل آمده باشد به سافلین!

با ما نگو قصیده رنج و ملال‌ها

نوزاد کشته‌اند که کشتند، خوب که چه؟

افتاده دور گردنشان هم مدال‌ها!

ما دردمان که درد فلسطین و غزه نیست

غرقیم بسکه ما همه در عشق و حال‌ها

آری به ما نیامده انسانیت هنوز

دخلی ندارد این جریان به شغال‌ها!!

کوریم و کًر همه کًکٍمان هم نمی‌گزد

در کام برده‌ایم زبان مثل لال‌ها

آدم کجاست مرد حسابی دلت خوش ‌است

این واژه رفته جزو بعید و محال‌ها

بس کن تو شرح ما وقع اینجا که جاش نیست

هرگز نگنجد عاطفه در این مقال‌ها

تنها بسنده می کنم اینبار به همین:

ای وای بر من و همه بی‌خیال‌ها

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

م. نادر

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 23:0  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

خدای نه!

امروز فقط عاشقانه...

رباعی اول تقدیم به مشروط‌ترین پاسخ امروزم + شرط‌های آینده‌اش!

قصیده "نه" تقدیم به خدای عاشقانه‌هایم البته به جز بیت آخرش!

غزل آخر هم تقدیم به تمام آینده‌ام البته به اضافه رباعیات بعدیش!

 

در مورد تو همیشه بی تدبیرم

آماده‌ی هرتحول و تغییرم

این شرط و شروطها که هیچ است گُلم

اصلا تو بگو بمیر، من میمیرم!

×××××××××××××××××××××××××××××××××

"خدای نه!"

پیچید در دو گوشم از اول نوایِ "نه"

انگار اصلاً آمده بودی برای "نه"

گفتند خوشزبانی و اما من از لبت

یک حرف تازه هم نشنیدم سوای "نه"

تِر زد! گزاره‌های کلامت به صرف و نحو

آغاز می شود همه با مُبتدای "نه"

ای کاش لا اقل سر ترغیب من به عشق

می‌آمد آری و اگری لابه لای "نه"

از من که انتظار ندارید بشکنم

دست و سر و غرورو خودم را به پای "نه"؟

آنقدر "نه" شنیده‌ام از تو که ناگزیر

افتاده‌است در سر من هم هوای "نه"

حتی خود "نه" هم که از این وضع شاکی است!

از دست تو درآمده دیگر صدای "نه"

می‌خواستم که یک غزل از "نه" به پا کنم

اما قصیده‌ای شده این ماجرای "نه"

بانو نکن برای غروری که کاذب است

آینده خودم و خودت را فدای "نه"

نامم اگرچه هم که نباشد خدای شعر

نام تو را گذاشته‌ام من "خدای نه"

××××××××

"نه" کوفت، "نه" مرض، "نه" و نگمه جسارتا!

یک حرف تازه روکن عزیزم به جای "نه"

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

درد و دل

آغوش من به روی کسی وا نمی‌شود

بانوی من شبیه تو پیدا نمی شود

بیهوده با مداد کلنجار میروم

درد دلم در این دوسه خط جا نمی‌شود

دل برده‌ای تو از من مجنون به یک نگاه

نه نه نگو که این من و تو ما نمی‌شود

چشمان من به غیر تو در هیچ چهره‌ای

اینگونه مست محو تماشا نمی‌شود

این درد لا علاج که افتاده در دلم

بی تو به هیچ وجه مداوا نمی‌شود

زیبا زیاد دیده‌ام امام برای من

نه هیچ کس به قدر تو زیبا نمی‌شود

بسپار گوش جان به صدای محبتم

بشنو هرآنچه در لغت افشا نمی‌شود

آماده‌ام که با تو خدا را غزل کنم

آغاز این سفر تک و تنها نمی‌شود

روشن‌ترین ستاره شب‌های تار من

رحمی که بی تو بخت دلم وا نمی‌شود

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

چشمان تو آبرو به دریا داده

معنای دوباره‌ای به زیبا داده

یک جفت عروس ناز دریایی که

دریای نمک درون خود جا داده!

×××××××××××××

در جذبه به سان شیر هستی بانو

همخون شب کویر هستی بانو

ای کاش که من جای زمین می بودم

از بسکه تو سر به زیر هستی بانو!

×××××××××××××××××××××××××××××××××

م.نادر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 1:23  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

بنویس.............

روز پزشک مبارک...

شعر زیر البته برای تمام عالمان این مرز و بومه که سرودمش و در المپیاد علوم پزشکی سراسر کشور در شیراز هم خوندمش و قدردانی از استاد مرحوم دکتر سعید کاظمی آشتیانی(بنیانگذار پژوهش‌های سلول‌های بنیادی ایران)‌هستش که برای افتخار ایران و ایرانی خیلی زحمت کشیدن.... روحشان شاد

راستی توضیح:

در رشته علوم پایه(سلول‌های بنیادی) که بنده انتخاب شده بودم و دو تا حیطه دیگه دانشگاهای تیپ یک (تهران و ایران و شهید بهشتی و شیراز و مشهد و اصفهان و ..) همه رتبه ها رو درو کردن و گذشته از اینکه ما دیر رسیدیم به شیراز و 11 ساعت در راه بودیم و صبحونه نخورده رفتیم سر جلسه امتحان 5 ساعته و .... کلا بنده خیلی بد عمل کردم.

و بد عمل کردن خودم رو می‌پذیرم...

بگذریم روز بزرگداشت ابن سینا و روز پزشک به همه دوستای گلم و به همه پزشکان که درد انسان‌ها را تسکین می‌دهند مبارک باد...

این شعر هم تقدیم ایران و ایرانی و پزشک و ....:

×××××××××××××××××××××××××××××××××

بنویس

بنویس قلم تو این نشانی بنویس

از مرد و زنان آسمانی بنویس

هرچند که در دهان نمی‌چرخد عشق

آن را به زبان بی زبانی بنویس

بنویس از ایران و شگفتی‌هایش

از رسم و رسوم پهلوانی بنویس

بنویس از آن ها که به پای دانش

تقدیم نمودند جوانی بنویس

از حافظ و سعدی و ابوریحان‌ها

واز رازی و فیض، داستانی بنویس

بنویس ز فارابی و ابن سینا

از آن همه نام جاودانی بنویس

هرجا که کم آورد لبانت در مدح

از کاظمی آشتیانی بنویس

کرد و لر و فارس و بلوچ و عربی

شیرازی و ترک و اصفهانی بنویس

حک کن به هزار لحجه همخونی را

مقصود یکی‌ است تو همانی بنویس

بنویس که مهر مادری را تنها

ایران تو به خلق می چشانی بنویس

تو مهد زنان پاک و مه رخساری

تو بیشه شیردخترانی بنویس

بنویس بفهمند چه روحی داری

بنویس چرا تو بی‌کرانی بنویس

بنویس بدانند تمام عالم

تو باغ کدام باغبانی بنویس

بنویس که نام احمد و آلش را(علیهم السلام)

با فخر به دوش می‌کشانی بنویس

بنویس که انتظار در ریشه توست

تو ملت صاحب الزمانی(عج) بنویس

بنویس: وطن! ستاره‌هایت عشق است

الحق که هزار کهکشانی بنویس

سرچشمه علم و دین تمامش اینجاست

بنویس فقط تو می توانی بنویس

××××

هرجا که کم آورد لبانت در عشق

از کاظمی آشتیانی بنویس

 م. نادر

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:31  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

وقت تنگ است...

خلاصه خلاصه میگویم و میروم:

گرفته‌ام و خاکستری این روزها... خیلی گرفته‌ام.

تیرماه وبلاگم متولد شده بود و می خواستم تیرماه بمیرانمش، که نشد...

ولی  همین زودی ها گل میگیرمش!

فدای تمام محبتتان و شرمنده از نبودن‌هایم...

تقدیمتان چند بیت که عاشقانه‌هایی هم در خود گنجانده‌ است...

این ایام دعای به حال بنده فراموشتان نگردد.

ارادتمند شما............ م. نادر

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

تمامش تقدیم به صاحب تمام عاشقانه‌هایم...

××××××××××××

قلبم به خدا از ضربان می افتد

خون در رگ من از جریان می افتد

میمیرم و زنده میشوم انصافا

چشمم که به روی ماهتان می افتد!

××××××××××××

دادیم به باد ما جوانی را مفت

گردون که نداد این نشانی‌ را مفت

پرداخته‌ام بهای عاشقی را دیگر

از دست نمی‌دهم فلانی ‌را مفت!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

فقط همین...

فقط همین و همین" عاشقانه عاشق باش"

تو را به عشق قسم بی بهانه عاشق باش

فهیم بودن و منطق مداریت حسن است

ولی بهل زجمود عارفانه عاشق باش

مکن دوباره سر حرف منطقی را باز

فقط دراین فقره ناشیانه عاشق باش

تو را خدا نکند زرق و برق اسیر کند

رها ز بردگی آب و دانه عاشق باش

حساب دل دو دوتا چارتا نمی خواهد

اسیر جبر نشو خودسرانه عاشق باش

من از تو پاکی و ایمان و عشق می خواهم

به رنگ تکیه نکن خالصانه عاشق باش

نترس غنچه من سر به شانه‌ام بگذار

برقص با تپش این ترانه عاشق باش

نبند دل به دروغ بزرگ آینده

سپید برفی من صادقانه عاشق باش

من از دل تو که شق القمر نمی خواهم

فقط همین و همین" عاشقانه عاشق باش"

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ننوشته ترین قصیده هستی بانو

تو دیده نا شنیده هستی بانو

حتی به زبان نمی‌شود آوردت

در نوع خودت پدیده هستی بانو!

××××××××××

سیمای به دل نشستنی داری تو

یک جذبه ناگسستنی داری تو

بسپار به دست اهل آن یعنی من

در سینه اگر شکستنی داری تو!

                                               م. نادری

 

این هم تقدیم به دوستان عزیزی که دلگرمی‌هایم در نظراتشان خلاصه می شود:

××××××××

لعنت به سیاه کردن کاغذها

چِفتی که ندارد دهن کاغذها

اینگونه به خاک می سپارم خود را

با دفن غزل در کفن کاغذها

××××××××

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 6:43  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

میلاد مولا و روز پدر مبارک‌تان

به نام خداوندگار عدالت آفرین

قصدم نبود که شعری باشد قبل از خبر، ولی این یکی را اختصاصا تقدیم می‌کنم به حضرت امیر المومنین(ع).

از جانب این حقیر به پدران گرامیتان تبریک بگویید. اگر هستند سایه‌شان مستدام و اگر رفته‌اند روحشان قرین رحمت.

صلواتی در انتها نثار روح ائمه اطهار(علیهم السلام) بفرمایید.

 

غیر از تو مذهب همه‌کس انحرافی‌ است

 

در مدح اهل بیت (علیهم السلام)  نمی‌شد قلم نزد

این شعر تازه را که نمی‌شد رقم نزد

هرچند روسیاهم و شرمنده تا ابد

در وادی علی (ع) که نمی‌شد قدم نزد

 

قرآن درون سینه او انتشار یافت

عالم به یمن مقدم او افتخار یافت

یک عمر این جهان به سیاهی کشیده بود

ناگاه تا خلیفه علی شد قرار یافت

 

هرچند تو گشایش درهای خیبری

هرچند مرتضایی و عشق پیمبری

هرچند صفدری و شجاعی و حیدری

اما برای فاطمه (س) انسان دیگری

 

قرآن زشرب عشق نکرده افاقه‌ات

عطر خدا تنیده به نهج البلاغه‌ات

ما ریشه‌های حرف تو را گم نمو‌ده‌ایم

چسبیده‌ایم به ظاهر پاکت به ساقه‌ات

 

این سینه از رثای تو فارغ نگشته است

هرکس به وصف و مدح تو لایق نگشته است

هرچند فی البداهه سرودم خودت ببخش

این قلب مدتی است که عاشق نگشته است

 

نفرین به هرکه حق تو را غصب کرده است

یک ثلث بت به جای شما نصب کرده است

اسلام هرچه داشت و دارد بدون شک

از بی‌کران عشق علی (ع) کسب کرده است

 

تو زخم خورده‌ی خطرات محمدی(ص)

تو سرنهاده در خطواط محمدی

غیر از تو مذهب همه کس انحرافی است

مولای مومنان تو صراط  محمدی

صلوات

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 12:11  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

عشق و عشق و عشق...

به نام خداوند پاکی‌ها و صداقت‌ها

عشق و عشق و عشق...

به دلیل اصرار دوستان، عاشقانه ‌هایی چند تقدیم می کنم:

تیرماه خبری خدمت دوستان خواهم داد که شاید تکان‌ دهنده باشد و شاید ....

ولی تا روز درج آن پست این چند بیت را از بنده بپذیرید:

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

گذار ما نمی‌افتد به باغ بعضی ها!

و بخت هم نمی آید سراغ بعضی ها

برای آنکه رسیده به آسمان نهم

غرور کاذب و شیب دماغ بعضی ‌ها!

××××

نمی‌خواد این دل صد چاک، وصله

نه عشقم عشق چینی نیست، اصله

از این تغییر هامون هم نرنجید

که ما حال و هوامون، چار فصله

××××

غرقیم ما در خیسی چشمان مستت

مجنون دیگر دیسی چشمان مستت

افتاده است از روز اول چشم ما در

میدان مغناطیسی چشمان مستت

××××

غزل نمی شود اصلا به نامتان نشود

بگو کجا پسری هست خامتان نشود!

برای آنکه نیفتند در هوا ی شما

بگو زمین و زمان همکلامتان نشود

××××

همیشه ناز شما مقتدر نخواهد ماند

و اینکه عاشق مایید سر نخواهد ماند

برای آنکه جواب بلی به او بدهید

همیشه این دل ما منتظر نخواهد ماند!

×××××××××

این چند بیت غیر عاشقانه را هم بپذیرید:

××××

بگذار که بی دلیل لعنت بکنند

ما را سپر دروغ و تهمت بکنند

بگذار بشویند گناهانم را

هرقدر که خواستند غیبت بکنند

××××

یک زن دم کمیته امداد گریه کرد

شاعر لب وزارت ارشاد گریه کرد

برداشت شما عوضی بود چونکه ابر

از بس که باد قلقلکش داد گریه کرد

××××

آرامش  باد ابر را می دوشد

ایوب ز حلم صبر را می دوشد

وقتی که زبان عقل حاکم باشد

یک گاو فکور ببر را می دوشد!

××××

ما گوش به فرمان صدای همه هستیم

در معصیت و مفسده پای همه هستیم

افسوس به جز خدای مهربان خودمان

در فکر  خوشایند و  رضای همه هستیم

××××××××××××××××××××××××××××××××××

باز هم عاشقانه:

×××

بانوي بي وفا تو كه رفتي دلم شكست

تا امدم زتو بنويسم قلم شكست

حمد و ركوع و سجده من سوي قبله ات

اين شد نماز عاشقي باطلم شكست

××××

این شعر را گرمای دستانت سرودند

دستان مان را سوی دامانت گشودندت

حتی دل ما را که مرواریدمان بود

دزدان دریایی چشمانت ربودند

×××××××××××××××××××××

از نظرات دوستان گرامی(خصوصی و غیر خصوصی) که مدت‌هاست شرمندگی پاسخگویی به آن‌ها بر رخسارم مانده متشکرم و امیدوارم درکم کنند.                  دوستدار همه شما ، مجتبی نادری طاهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 12:58  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

النگ و دولنگ بازی می‌کنن خیلی قشنگ!!

سلام بر شما

با تمام مشغولیاتم نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم.

بغضی گلویم را می‌فشارد و ترانه‌ام را تقدیم می کنم به کودکان مظلوم فلسطین و غزه.

با نهایت نفرت از قوم وحشی صهیونیست...

 

اسرائیل پر

 

النگ و دولنگ بازی می‌کنن خیلی قشنگ

اما یه جایی، بچه‌ها دارن، گریه می کنن، زیر فشنگ

النگ و دولنگ بازی می کنن الا کلنگ

یه جا بچه‌ها، اسباب بازیشون، شده قلوه سنگ

عمو یادگار شهرشون، رفته تو غار در نمیاد

سرما که موندگار شده، زمستونش سر نمیاد

مشغول پرپر زدنن مرغای عشق شهرشون

توی کلاغ‌پر بازیشون، یه اسرائیل پر نمیاد

یه قل دوقل، هزارتا قل، یکی یکی شهید میشن

سربازا روسیاه ولی، مادرا رو سپید میشن

ما‌هم داریم قایم باشک، با اون‌ها بازی می‌کنیم

همبازیامون یهویی، نابود و ناپدید میشن

بزرگترا بچه‌ها رو، جای مقصر می زنن

توی کاغذ بازیهاشون، به بند دارن جِر می‌زنن

اونجا صاحب خونه‌ها رو، تو خونشون راه نمی‌دن

روی شناسنامه‌هاشون، مهر مهاجر می زنن

تو شهرشون رابین‌هودا، اسیر هر حرفی می شن

داروغه‌ها مامور جم، کردن هر صرفی می‌شن

یا غرق خونه تنشون، یا تو کفن بستنشون

گاهی شنل قرمزین، گاهی سفید برفی می‌شن

کنجیشکک اشی مشی، یه عمره که تو قفسه

یه عمریه، که ننه سرما، غمگین و دلواپسه

قصه حوض نقاشی، راست و دروغش یکیه

بالا بریم پایین بیایم، کلاغه به خونش میرسه

دوستی خاله خرسه رو، ما بهشون نشون دادیم

رفیق نیمه‌راه بودیم، کجای قصه جون دادیم؟

تا کی باید دروغکی، ژست تاثر بگیریم

کجای افسانه می‌گن، که ما با عزت خون دادیم؟

تا عمو زنجیربافمون، پشت کوه افتاده باشه

صدای هیچکی در نیاد، تقاص باید داده باشه

ما هم تو این بازی یه روز، ریشه‌هامون گیر میکنه

بساط هفت سنگ ما ها،  لازمه آماده باشه

××××××

النگ و دولنگ بازی می‌کنن خیلی قشنگ

اما یه جایی، بچه‌ها دارن، گریه می کنن، زیر فشنگ

النگ و دولنگ بازی می کنن الا کلنگ

یه جا بچه‌ها، اسباب بازیشون، شده قلوه سنگ

عمو یادگار شهرشون، رفته تو غار در نمیاد

سرما که موندگار شده، زمستونش سر نمیاد

مشغول پرپر زدنن مرغای عشق شهرشون

توی کلاغ‌پر بازیشون، یه اسرائیل پر نمیاد

×××××××××

 

بر روی زبان خلق گل می‌گیرند

هی قلوه به هم داده و دل می‌گیرند

سرکرده قاتلان نشان ترفیع

با جایزه صلح نوبل می‌گیرند

م.نادری 14 /3/ 89

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 16:42  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

عباس(ع) اگر بود!

به نام آنکه همه جا هست

این پست را تقدیم می‌کنم به بی بی دو عالم، نازدانه‌ی آل‌کسا، حضرت فاطمه زهرا(س).

در ایام سوگواری ایشان، به یاد این حقیر سراپا تقصیر هم باشید.

آهای اهل عالم!

رخت عزای مادر عشق را نگیرند از شما....

مبادا خجالت بکشید از سیاه پوشیدن....

مبادا....

بی‌بی جان(س)!

حب‌تان و عشق‌تان را از این حقیر نگیرید، که تمام آنچه منم، همین عشق به ائمه اطهار علیه‌السلام است و بس..

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ای پنج تنی(علیه‌السلام) که عالمی مست شماست

هر چیز که هست بسته به هست شماست

سوگند که در کن فیکون استادید

انگار رگ خواب خدا دست شماست

××××××××

آخر تب عشق شاپرک را سوزاند

داغ غم فاطمه(س) فلک را سوزاند

در شعله لعنتش درک هم هیچ است

هر کس که قواله فدک را سوزاند

××××××××

امروز گل باغ علی(ع)  چیده شده

امروز حسین(ع)  خوب فهمیده شده

امروز برای کربلایش زینب(س)

در دیدن داغ خوب ورزیده شده

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

شرح سوره کوثر

 

تنگ بلور وقت نماز سحر شکست

گویی مداد شعر بر این بوم، سر شکست

دفتر سیاه شد و قلم رقص نور کرد

یک بغض در میان دوتا چشمِ تر شکست

آغاز قصه را هم از آنجا نوشت که:

دندان صبر فاطمه(س) روی جگر شکست

محسن(ع) شبیه اصغر(ع)  شش‌ماهه بی‌گناه

پیش از ولی خویش به جای سپر شکست

زهرا(س)  یگانه مونس بابای زینب(س)  است

او بیشتر ز غربت محض پدر شکست

قلبی شکست و رفت هم‌آغوش چاه شد

دیوار کعبه از غم او بیشتر شکست

آن روز هم سکوت حسن‌ها(ع)  صَلاح بود

پشت سِلاح صُلح غرور پسر شکست

از حال خود حسین(ع)  به آینده پل کشید

تا کربلا رسید،‌ پل از پشت سر شکست

فریاد شکر فاطمه(س)  تا آسمان رسید

وقتی برای سجده به او، میخ در شکست

برداشت بطن شیشه‌ی عمر خدا(جل‌جلاله)  ترک

لیوان آبروی قضا و قدر شکست

داغ هزار و چارصد و اند ساله‌ای

از بوتراب چاردهم(عج)  هم کمر شکست

گل رفت و بلبل از قفس هیجده درش

آزاد شد اگرچه از او بال و پر شکست

××××××××

عباس(ع)  اگر که بود در این قصه هیچ چیز

جز گردن مغیره و قنفذ نمی‌شکست!

قادر به شرح سوره کوثر نبوده‌ام

آهنگ و وزن و معنی این شعر اگر شکست

 

(سحر 24 اردیبهشت 89)

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

صد حیف علی(ع)  داشت امامت می کرد

بر حسب وظیفه استقامت می کرد

صد حیف وگرنه با دودست بسته

وا... همان روز قیامت می کرد

××××××××××

دیوار هراسناک مسمار در است

از ترس چه آتشی به رخسار در است

یک ذره هم از نگاه زهرا(س)  گم نیست

حتی سپر بلای دیوار و در است

××××××××××

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 18:7  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

می نویسد دلم به جای شما...

به نام خدایی که فقط در این دوباره آمدنم هزاران جای شکر حضرتش باقیست

 

بس که در لقمه من سنگ نهفت ست فلک      بی تامل نگذارم بجگر دندان را!

اول سخن

سلام بر عزیزان سرشار از محبتی که شرمندگی از لطفشان تمام داشته های من شده است.

فوران می کند در من کاهی گفته های غیر قابل شنیدنم.

 آنقدر واژه ها را سرکوب می کنم در خودم، مبادا بیایند و من از پس میزبانیشان بر نیایم.

به هر حال از همه دوستان بزرگوار ممنونم.

تر می کنیم چشمی در کلام و نبشته هاتان گاه گاهی و این تنها تسلای خاطر غمین ماست هرچند که ثانیه های مزاحمتم در وبلاگ هاتان نتواند حتی یک دقیقه بیافریند.

به آن ها که کتاب هاشان را چاپیده اند! و در حال چاپند دستمریزادی گفته و به رسم دوستی خواهم خریدشان.

به قیمت یک لحظه تبسم یا یک قطره اشک، هرچند که در خور نیست.

 

************

 

دوم کلام

در کارگاه شعر آنچه گذشت یقه سخنم را به نقد صادق هدایت کشید که آنها که لازم دارند مطالعه فرمایند:

درباره صادق بخوانید:...

 

************

 

سوم سخن

تبریکات ویژه ای به یمن مقدم بی بی زینب کبری(سلام الله علیه) و روز پرستار به تمام دوستان پرستارم و به تمام پرستاران عشق...

در خور بی بی که بر طبق رباعی زیرمان نتوانیم سرودن:

****

اشعار ما در وزن وصف مصطفی(ص) نیست

یارای توصیف نبی غیر از خدا نیست

ما مات می مانیم در میم محمد

از اهل بیت(علیهم السلام) او سرودن کار مانیست

****

لیکن شعر سال گذشته و دو بیت ناقابل برای حضرتش:

 

اسوه نجابت عالم (از پست های قبلی)

 

مهدیست(عج) شاه آل محمد(ص)

عباس(ع) ماه آل محمد

این غافله(علیهم السلام) است راهی و زینب(س)

خورشید راه آل محمد

####

مهدیست شاه آل محمد

عباس ماه آل محمد

این غافله است راهی و زینب

خورشید راه آل محمد

(جهت احترام و ابراز خاکساری اولی را با اختصارات آوردیم و برای خوانش صحیح دومی را)

*********

 

و شعری تقدیم به سپید دلان بی مثل و مانند که با تاخیر یادشان کرده ام البته.(ببخشند ححقیر را):

 

بی مثل و مانندها

آن ها نمی خواهند بیماری بماند

اشکی به چشم کودکان جاری بماند

هرگز نمی خواهند در جایی که هستند

از رنج و درد و غصه آثاری بماند

آن ها نمی خوابند شب ها تا مبادا

در چهره های خسته بیداری بماند

باید که از شرم شکیبایی آن ها

سرخی به رخسار وفاداری بماند

ایثار آن ها بر نمی تابد که میدان

یک لحظه هم دست فداکاری بماند

در مهر ورزی یکه تازند و بعید است

جایی برای هیچ انکاری بماند

آن ها پری های صبور باغ مهرند

هیهات اگر در رنج بیماری بماند

####

در ذهن ها مان تا ابد ای کاش عشق

بی مثل و مانند پرستاری بماند

 

******************

 

انتهای سخن

ابیاتی چند تقدیم به همه دوستان که انشالله برخوردارمان کنند از نظراتشان:

 

قاعده عشق هایم

اشعار تازه‌ی من اگر عاشقانه نیست

بگذار پای این که ز لیلا نشانه نیست

باید که زهره ای ببرد دل ز مشتری

وقتی که نیست من چکنم جای چانه نیست

عادت نکرده ام که ببوسم رها کنم

من عشق های قاعده ام ماهیانه نیست

آن را که ناز او به حراج نوازشی است

راهش نمی دهم، دل من قهوه خانه نیست.

حتی زبان چرب جوابم نمی دهد

من لهجه های خرشدنم عامیانه نیست

####

این لیست تمام و کمال دلم،بیا!

صد صفحه هیچکس که دگر محرمانه نیست

 

************

 

این هم دوتا از خاک خورده هایم: (اشعار قدیمی)

 

باریکه های دوستی

اي آن كه دل از ما به اين زودي بريدي

مقهور رفتن بودي  و ما را نديدي

شايد به جاي قلب ما از ديگران دل

پرچانگي كردي و ارزان تر خريدي

باشد خيالي نيست ما هم زنده هستيم

با آن همه بودن كه در ما آفريدي

ديدار اول آشنايي خو گرفتن

هر خوشه‌ي عشقي كه اين دل داشت چيدي

اي آنكه بر سيماي ما با دوري خود

تصويري از تنهايي و ماتم كشيدي

اي آنكه گرد آرزوي با تو بودن

با خاطراتت پيله‌اي درهم تنيدي

يك بار ديگر روي بام انتظارم

بنشين و برگو هرچه از قلبت شنيدي

انگار فكر آشياني ديگرت بود

روزي كه از ديوار دل پر مي‌كشيدي

اين را فقط من از نگاهت خوانده بودم

با چشمكي گفتي شتر ديدي نديدي

در خواب ديدم گرچه مقصد‌ها يكي بود

من را ه مي رفتم تو اما مي‌دويدي

پس زنده كن باريكه هاي دوستي را

هرجا كه بر پهناي خوشبختي رسيدي

 

**************************

 

درس می خوانم

نمي دانم به عشقم مي رسم يا نه، نمي دانم

ولي بين اميد و نا اميدي زنده مي مانم

عجب تصميم دشواري است دقت كن

نمي خواهي كه در پايان بگويي من پشيمانم

از اين پاييز ها بسيار در اعماق ذهنم هست

زمستانم را نمي فهمم فقط فكر بهارانم

نمي گويم خيالم راحت است از او نمي گويم

ولي دلگرم مي مانم به چشم پاك ايمانم

مردد مانده ام در واقعيت ها و رويا ها

به جاي گم شدن در اين قضايا درس مي خوانم!

 

****************

 

و این هم درد و دلی با دنیای خوبی ها:

 

این گمرهان

اين گمرهان به داد خزانت نمي‌رسند

خشكيده‌اي به زردي جانت نمي‌رسند

كنج  قفس دو بال تو را بسته اند، واي

هي آب مي دهند و به نانت نمي‌رسند

دنياي خوب‌ها! به خدا مي‌سپارمت

مردم به راز و رمز نهانت نمي‌رسند

مردي ككش نمي‌گزد از این نقاب ها

بي‌غيرتان به بار گرانت نمي‌رسند

يك مشت باغبان كه فقط فكر چيدنند

بي‌شك به ياس‌هاي جوانت نمي‌رسند

دل خوش مكن به چشم تر خود‌فريب‌ها

اين‌ها به نكته‌هاي بيانت نمي‌رسند

اين اشك‌هاي شور كه با گونه‌ها خوشند

بهتر، به زخم كنج لبانت نمي‌رسند

####

نادر سخن به حاشيه بردي هزارسال

اين‌ها به حرف شعر روانت نميرسند

از فرط روشني هدف اين نوشته‌ها

حتي به فكر منتقدانت نمي‌رسند!

 

************************************

 

 

 و این هم چندتا از "کمتر از سی بیت ها"یم!:

مردمی هایش:

****

ما عادتمان شده كه تحريم شويم

بازيچه پيچ و تاب تقويم شويم

هرجا قفسي مرد عمل مي طلبد

از مهلكه با دوز و كلك جيم شويم

(واقعیتی تلخ)

****

دريادلان بدر و حنيني جدا شوند

از مست ها يلان خميني جدا شوید

از كافران جازده در رنگ انبياء

وقت است عاشقان حسینی جدا شوند

(یلان خمینی)

****

بي‌شرم نگو سبيل ملت چرب است

از اينكه به حارب ولايت حرب است

اين شور و خروشي كه به پا مي‌دارد

بي‌شك فوران نفرتش از غرب است

(واقعیتی شیرین)

****

ما مردم خو کرده به رنج و دردیم

این راه نرفته را فقط ما مردیم

ای دور زمانه پای هر خوب و بدت

هستیم... بگرد تا بگردیم

(شیرین تر از همه)

****

شعر و غزل و ترانه خوانی تعطیل

شور و شعف و عیش و جوانی تعطیل

تعطیل قبول هرچه گفتی اما

یک بار بیا بگو گرانی تعطیل!

(سقلمه به...!)

****

 

از قلب تراویده ها:

 

****

چندیست در خیال شروعی دوباره ایم

درگیر برملا شدن این گذاره ایم

"من عاشق تو هستم و تو عاشق منی"

هر دو در انتظار فقط یک اشاره ایم

(عاقلان دانند)

****

عادت توست که از عشق تمرد بکنی!

روی مغز من بیچاره تردد بکنی!

تا سحر سوسه بیایی بغل حوصله ام

بیخ گوش هوسم یکسره  قد و قد بکنی!

(موجب مرض است!)

****

شادیم که هم سرشتمان را دیدیم

آینده و سرنوشتمان را دیدیم

صد شکر که یک نظر حلال است چرا؟!

چون در رخ او بهشتمان را دیدیم

(نوش جانمان!)

****

 

و هر چه ماند:

****

مردم احمدی نژاد را بینهایت دوست دارند،

درست اندازه ی مفاسد اقتصادی مملکتشان!!!

(بی نهایت)

****

در مسند خود ثبات دارند خواص

از بس به هم التفات دارند خواص

از پیر حرم دلیلی را پرسیدم

فرمود که حب ذات(۱) دارند خواص!

(حب ذات در معنای خودخواهی آن)

****

نفرين به انساني كه كارش از خودش نيست

تصميم و قصد و اختيارش از خودش نيست

با پارتي بازي به اينجا ها را رسيده

حتي مدال افتخارش از خودش نيست

(بشمار!)

****

دریای جنوب! دست شب هایت گرم

ای نخل سهی! دل رطب هایت گرم

ما قسمتمان بود بیاییم جنوب

ای پارس! دم لحجه عرب هایت گرم

(از سوغاتی های تعطیلات عید امسال)

****

این یکی هم فقط برای شما

هرچه دارم همه به پای شما

خانه من سرای حس شماست

می نویسد دلم به جای شما

****

یا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 15:56  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

اينبار مي‌كني غزلت را فداي چه؟!

بندي گرانبها از صحبت‌هاي دكتر علي شريعتي كه جاي شنيدن دارد اين روز‌ها كه حتما  در ادامه مطلب بخوانيد كه بسيار آموزنده است.

بچه‌های ما می‌فهمند...

( نوشتاری زیبا از دکتر شریعتی درباره بیداری جوانان ما در برابر استعمار و درك نفوذ فرهنگ غرب)

آدم وقتی فقیر میشه خوبی هاش هم حقیر میشه! اما کسی که زور داره یا زر داره "عیب هاش"  رو"هنر" میبینن! چرند هاشو "حرف حسابی" می شنوند! آروغ های بی جا و نفرت بارشو" "فلسفه و دانش و دین" می فهمند! حتی "شوخی های خنک و بی ربط" او از خنده حضار را روده بر میکند! ملت ها هم همینجورند!

 

ادامه مطلب

**************

تقديمتان:

حتی نمی‌گیریم یک تصمیم تازه

آبی نمی نو شیم حتی بی اجازه

بی بنیه بی بنیاد اصلا بی اراده

فرق من و تو چیست جدا با جنازه؟

*******************

در رنج  نینداز زبانت را مرد

مغشوش نکن روح و روانت را مرد

در پیش نفهمان معاند حتی

بر باد نده آب دهانت را مرد

*******************

نفرين نمي كنيم به دشمن از اين به بعد

ما شکوه می کنیم از این من از این به بعد

از بس ز حال دخترک فقر غافلیم

كبريت مي فروشد و دامن از اين به بعد

*******************

با ندبه و کمیل و محرم نمی شود

با کربلا و مکه و زمرم نمی شود

حتی اگر هزار شب قدر بگذرد

بی عشق هرکه سر کند آدم نمی شود

*******************

دست و قلم همیشه فدای حسین(ع) باد

شعر و شعورمان به رضای حسین باد

ما را به شرب‌های طهور اکتفا نباد

اوج بهشتمان به لقای حسین باد

************************

غزلي هديه به همه دوستان

 

اينبار مي‌كني غزلت را فداي چه؟

 

عاشق نميشوي تو دوباره  براي چه؟

سوزانده‌اي جواني خود را به پاي چه؟

هم آرزو به باد سپردي هم آبرو

جامانده روی دامن تو ردپای چه؟

چندين غزل گذشته از آن شعر عاشقي

پنهان نكن، بگو به سرت زد هواي چه؟

يادش دوباره آمده ديوانه‌ات كند؟

در جستجوي خاطره‌اي لابه‌لاي چه؟

چون و چرا نيار براي رها شدن

چشمي بگو و قافيه رو كن به جاي چه

زنجیرباف عصر عرق وقت رقص مُرد

از پشت کوه آمده‌ای؟ با صدای چه؟

هق هق؟ نه اين يكي به من و تو نيامده

هي مرد!  گريه مي‌كني اندر عزاي چه؟

كم پيش عشق پاك تو دامن گشوده‌اند؟

هي طرد مي‌كني همه را در سزاي چه؟

آقا! عمو! كري نكند؟ با توام نفهم!

عاشق نمي‌شوي تو دوباره براي چه؟

****

از چشم و لب سروده‌اي و هرچه حُسن داشت

اينبار مي‌كني غزلت را فداي چه؟

 

م.نادري

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 3:56  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

هفتاد و يك سال است(ميلاد مقتدا)

ابیاتی چند...

******************************

وقتي سران بتكده  مداح مي‌شوند

مست طلايه‌داري اصلاح مي‌شوند

كافيست گرگ و اشك كمي جابه جا شود

از دم شكار توبه تمساح مي‌شوند

******************************

******************************

بر روي دهان خلق گل مي‌گيرند

هي قلوه به هم داده و دل مي‌گيرند

سركرده قاتلان نشان ترفيع

با جايزه صلح نوبل مي‌گيرند

*****************************

*****************************

مهدي(عج)! نيا! غياب تو سنگين نمي‌شود

اينجا كسي براي تو غمگين نمي‌شود

با اين جسارتي كه از اين فرقه شاهديم

تضمين نميكنم به تو توهين نمي‌شود!

*****************************

*****************************

 

وقتي كه از ته ميزنيم اين ريش‌ها را

 

هفتاد و يك سال است خيلي‌ها نمي فهمند

عشق تو را اين جوجه ليلي‌ها نمي‌فهمند

هم‌صحبت چاهي و اميد فرج هم نيست

وقتي تو را حتي كميلي‌ها نمي‌فهمند

 

هفتاد و يك سال است داري درد مي‌بيني

حتي در اوج فتنه دست‌آورد مي‌بيني

در نهرواني، هرچه مي‌گويي نمي‌فهمند

در پيش رويت لشكري نامرد مي‌بيني

 

با ما مدارا مي‌كني در بي‌حواسي‌ها

غم مي‌خوري حتي به حال عمروعاصي‌ها

يك مشت موش فربه هرشب خيس مِيْدانند

تا خرده مي‌گيري به اين دشمن حراسي‌ها

 

هفتاد و يك سال است داري فجر مي‌بيني

در پيروي از استقامت اجر مي‌بيني

انگار اينجا بيشتر از ديو و دد داري_

_از نامه‌هاي اشعري‌‌ها زجر‌ مي‌بيني

 

نيرنگ‌ها رو مي‌شود اينجا ولي كم‌كم

دارد مجسم مي‌شود حال علي(ع) كم‌كم

دارد ميان مكر اين امواج رنگارنگ

در شهر ما مُد مي‌شود دريا‌دلي كم‌كم

 

آن‌ها كه يكسر ادعاشان دين احمد(ص) شد

بدگويي از اسلام  در منشورشان رد شد

آنقدر بر جهل و جدل اسرار ورزيدند

فرجام آن توهين به آيين محمد(ص) شد

 

بايد تمام مارهاي آستين را كشت

جراره‌هاي خفته در زير زمين را كشت

از تيغ بايد بگذرند اين گرگ‌‌ها بايد

هم ناكثين، هم مارقين، هم قاسطين را كشت

 

آرام مي‌گيرم به اميد شب موعود

تا بشنوم شعر رهايي از لب موعود

تا نايب روح خدا همراهمان باشد

هرگز نمي‌افتيم از تاب و تب موعود

ñññññ

وقتي نمي‌فهمند ما درويش‌ها را

عمري تحمل مي‌كنيم اين نيش‌ها را

ما عاشق سيد علي هستيم حتي

وقتي كه از ته مي‌زنيم اين ريش‌ها را

م. نادري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 4:6  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

ما شيطان نبوديم

با آنان نبوديم

ما اهل اين بازي بي پايان نبوديم

پابند حرفي جز دم قرآن نبوديم

نامردي از آيين ما عمري جدا بود

آنقدرها هم گرچه با ايمان نبوديم

اين جنگ را با هيچ‌كس آغاز كرديم

محتاج بيعت كردن ياران نبوديم

هركس كه آمد هم حسابش با خدا شد

ما ميزبان اين‌همه مهمان نبوديم

ما نقره‌داغ عشق و حال رشك گشتيم

چون با تبار زور هم‌پيمان نبوديم

ما را به بازي‌هاي خشك خود كشيدند

هرچند ما در حسرت باران نبوديم

بردند تا آنجا به ريش هم بخنديم

اما خدا را شكر ما گريان نبوديم

گفتند احساسات را بايد رها كرد

انگار اصلا پيش از آن انسان نبوديم

ما كه از اول حرفمان مهر و صفا بود

دنبال الزامات ملك و جان نبوديم

با سايه‌هاي پشت پرده دست دادند

هرچند ما از ديدشان پنهان نبوديم

گاهي از احساسات فرمان مي‌گرفتيم

اما براي حق كه نافرمان نبوديم

مستي ما هر روز رونق مي‌پذيرفت

اما خدا شاهد كه بي بنيان نبوديم

يكسر به سبك خويش قرآن مي‌سروديم

بازيچه اشعار اين و آن نبوديم

تحريفمان كردند تا آسان بميريم

تنها به اين علت كه با آنان نبوديم

مي خواستند افكار ما را گل بگيرند

ناپختكي كردند ما نادان نبوديم

شايد توان رفته بي برگشت باشد

ما را همين كافيست كه حيوان نبوديم

بگذار آن‌ها هرچه مي ‌خواهند باشند

ما را خيالي نيست چون شيطان نبوديم

********

فردا براي ماست و پرواز تازه

چون ما اسير حرص نام و نان نبوديم

 

م.نادري

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:8  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

داغ عرفان

يك چشم مشكي

 

نوري خدايي آمد و روح مرا تسخير كرد

اين شد زمين تا آسمان افكار من تغيير كرد

هم جامه اي نو بر تن شعر سپيد من كشيد

 هم ذهن آزاد مرا با عشق و غم در گير كرد

در خواب ديدم يوسف گمگشته ام را يافتم

گويا زليخا آمد و خواب مرا تعبير كرد

ما با ذوليخا زنده‌ايم در چشم زيبا مانده ايم

يك چشم مشكي هم زد و قلب مرا زنجير كرد

اين بيت ها تحقير شد تا اين كه حتي عارفي

با سيلي تكبير خود از شعر من تقدير كرد

وقتي كه تنها خواندن يك آيه سر را مي برد

يك حرف از اين سوره را كي مي توان تفسير كرد

ديگر زبان گنگ ما از داغ عرفان پير شد

از بس سخندان خدا در آمدن تاخير كرد

غافل ز ظاهربينيت اين شعر هم دلگير شد

چون سيرت حرف از جنون در صورت دل گير كرد

                                                        

                                     اين هم از شعرهاي خاك خورده‌ام(قدیمی) بود...(ن.غافل)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

به نام خداي عشق

يك خبر فوري كه دلم نيومد ننويسم

آخه خيلي خوشحالم و مي‌خوام شما رو در شادي خودم شريك كنم.

يك جلد كلام الله مجيد، يه سفر حج، 313 تا سكه بهار آزادي، آينه شمدون، 1371 شاخه گل نرگس و ....

مباركه ايشالا................ لي لي لي لي لي

آمدم كه ازدواج داداش بزرگترم حسين رو تبريك بگم و براي خودش و همسر خوبش نرگس خانم عزيز آرزوي خوشبختي كرده باشم.

برادرم حسين و خواهرم نرگس در پناه امام زمان(عج) سلامت و سعادتمند باشيد و زندگيتان تا ابد سرشار از خوشبختي باشه انشا الله

.....قدر همديگه رو بدونين..

*********************************

ديدم كه با دلدار خود رفتيد باهم

آغاز راه قصه‌اي سختيد باهم

من با وجود دوريت خرسند هستم

وقتي ببينم شاد و خوشبختيد باهم

*************************************

تقديم به شما

مي شود از خط اول عشق را آغاز كرد

زندگي را با دو بال شاپرك پرواز كرد

مي شود گلبرگ ها را بي صدا بوسيد و رفت

بعد هم در دادن يك بوسه عمري ناز كرد

مي توان با يك تبسم هم سرودي تازه ساخت

خواب را در سايه سار دلخوشي ها ساز كرد

مي شود راهي به سوي ديدن افسانه ها

از ميان سبزي دشت شقايق باز كرد

مي شود اوج محبت را براي يك پري

با زبان ساده يك شاخه گل ابراز كرد

م.نادري

*************************

امشب دلم حال و هوايي تازه دارد

امشب وجودم شعر بي اندازه دارد

امشب دل پاك حسين و نرگس از عشق

سوي بهشت جاودان دروازه دارد

**************************

 

عشق نرگس

دلت در عشق نرگس تا ابد درگير خواهد شد

و قلبت تشنه‌ات از مهر پاكش سير خواهد شد

كنار او، براي او، هميشه شاد خواهي ماند

و من مي دانم او هم پا به پايت پير خواهد شد

رهايت ميكند ديگر، تب و كابوس تنهايي

و خواب هرشبت در چشم او تعبير خواهد شد

تو از گرماي آغوشش جهان را سبز خواهي ديد

و دست عشق او در گردنت زنجير خواهد شد

خدا تبديل شيريني به روحت پيشكش كرده

كه جانت تا ابد مديون اين تغيير خواهد شد

برادر جان حسين من خداحافظ برو ديگر

والا با گل نرگس قرارت دير خواهد شد

م.نادري

تقديم به نرگس و حسين عزيزم  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:55  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

روزگار تنهايي

با سلام خدمت همه عزيزانم

//////////////

گاهي از خواب و خور و تخت و دشك مي‌گوييم

گاهي از خاصيت چيپس و پفك مي‌گوييم

همه چيز و همه كس مسخره شادي ماست

فرصتي شد به خدا هم متلك مي‌گوييم

**************************************

روزگار تنهايي

دلا به خاطر صبرت هنوز تنهايي

شكست خورده ز دست غرور بي جايي

به جرم گريه نكردن فتادي از چشمي

به خاطر نرسيدن فتاده از پايي

از اين دقايق وحشي خوشت نمي آيد؟

 هنوز منتظري در خيال و رويايي؟

به روي حس تو خط مي كشد مداد كسي

كه مي كشيد خيال تو را به تنهايي؟

همان كه حرف سكوت تو را نمي فهميد

همان فرشته دل سنگي تماشايي

چرا به قلقلك رفتنش نمي خندي

 و پا به پاي غزل هاي من نمي آيي؟

همين كه دست ندادي به بي وفايي ها

تو را بس است در اين شوره زار رسوايي

جوانه كن كه به اميد رقص چرخ و فلك

مسافر لحظات قشنگ فردايي

نگو "دريغ كه زخم تنم نمي خشكد"

_دل غريب ركب خورده از شكيبايي_

دوباره از چه تو فرياد مي كشي كه مرا

رها كنيد در اين روزگار تنهايي؟

م.نادري

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:21  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

همينيم كه هستيم

ما رند و خراباتي وديوانه و مستيم     پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم

آن علم که در مدرسه آموخته بودیم  //  در میکده از ما نخریدند به جامی

عشق و فقط عشق

 

چشم بد دور عمرتان بسيار

كس نبيند ملالتان آقا!

ما نمرديم خون دل بخوري

تخت باشد خيالتان آقا!

ناگهان در نماز جمعه شهر

عطر محراب جمكران گل كرد

بغض تو تا شكست بر لب‌ها

ذكر يا صاحب الزمان(عج) گل كرد

جان ايران چه شد كه جانت را

جان ناقابلي گمان كردي؟!

آبروي همه مسلمانان!

اشك ما را چرا در آوردي؟!

جسم تو كامل است ناقص نيست

مي دهد عطر يك بغل گل ياس

دستت اما حكايتي دارد...

" رحم الله عمي العباس(ع)!

************

 

ساكم را بسته‌ام...

همه را دوست دارم...

مادرم را، پدرم را، و چمن‌هاي سبز جلو خانمان...

دانشكده‌ام بوي عشق و بازي‌هاي جوانيم را مي‌دهد، رنگ بدجنسي‌هاي كودكانه و سادگي‌هايم را در عاشقي، و من دوستش دارم.

همكلاسي‌ها، هم‌دانشگاهي‌ها و دوستان دوران تحصيلم را، حتي وبلاگم را عاشقش هستم.

دلم مي‌خواهد زنده باشم و آبادي ميهنم را ببينم.

ميهنم را دوست دارم..

همين طور كه قبلا هم گفته‌ام سفره‌هاي هفت‌سين را هم دوست دارم كورش را هم و تخت جمشيد را.

شب‌هاي يلدا را، شب‌هاي شعر را، شعر را و خاطره‌هايم را دوست دارم.

رنگشان فرقي نمي‌كند، من سبزها را خيلي دوست دارم،

سفيدها را و قرمزها را هم...

ولي ”الله“ وسط پرچم كشورم خوشرنگ‌ترين، و زيباترين چيزي است كه چشمم را مي‌نوازد.

من اعتقاداتم را دوست دارم.

رهبرم را دوست دارم.

قرآن را و...

من سال‌هاست كه ساكم را بسته‌ام!

يك چفيه كه به خاك شلمچه و حرم امام رضا(ع) و مرقد شهداي گمنام ساييده‌ام كه حالا بقچه‌ي آرزوهايم شده و درون آن:

يك تسبيه سبز دانه ريز...

يك تكه از بند كفن شهداي گمنام خودمان...

يك قرآن جيبيو يك نهج البلاغه...

يك پرچم ايران كه نام الله و پنج تن روي آن حك شده...

يك عكس از امام خميني و مقام معظم رهبري...

يك وصيت‌نامه چند صفحه‌اي...

يك دعاي عهد ريزقلم با حاشيه تذهيب آبي و ‌گل‌هاي قرمز و بنفش...

و دفتر شعر دست‌فرسودم...

و ديگر هيچ...

اين‌ها تمام اعتقادات من است.

ولي هروقت مولايم بگويد، بقچه‌ام را روي دوشم مي‌اندازم و راهي مي‌شوم و هرچه را كه دوست دارم از ياد مي‌برم.

كور و كر و لال، به همين سادگي...

من عاشق شدن را دوست دارم.

و اعتقاداتم معشوقه من است..

من اعتقاداتم را بيشتر از همه آنچه كه دوست دارم، دوست دارم.

و اين از نظر بعضي‌ها عجيب است...

و از نظر بعضي‌ها تف بر تو و تمام اعتقاداتت...

من در جواب مي‌گويم:

من بعضي‌ها را هم با تمام اعتقاداتشان دوست دارم...

من اعتقاداتم را ساده به دست نياورده‌ام كه ساده از دستشان بدهم و مهم نيست كه ديگران چه قضاوتي مي‌كنند.

من آماده‌ام براي رهبرم جان بدهم و اين داستان كربلاست...

من داستان كربلا را دوست دارم....

م.نادري

*****************

 

ايران براي ماست...

در اصل سبز و سرخ و سپيديم يك كلام

سي سال درد و رنج كشيديم با امام(ره)

اين گرگ‌هاي شوم  در اين گوشه و كنار

آن‌ها نبوده‌اند كه ديديم با مرام

بين من و تو را به همين سادگي شكست؟

رنگي كه روي عقل كشيديم خام خام

دشمن به لطف تفرقه بر ما خورانده‌است

بس خون چشم و دل كه چشيديم جام جام

بايد دوباره من و تو ما را بپروريم

در اين حجاب‌ها كه دريديم در حرام

خاك وطن به نبض تو اميد بسته است

ما با سرود مهر تپيديم صبح و شام

ايران كه جاي تفرقه و رنگ و جنگ نيست

اين حرف رهبر است شنيديم والسلام

م. نادري

 

سالروز سوء قصد به جان حضرت آيت‌الله خامنه‌اي(دامت بركاته) 6 تيرماه است.

گفت و شنود ايشان و خبرنگار سيما د ربيمارستان پس از واقعه شاعرانه ترين عشق‌ها و عاشقانه‌ترين شعرهاست.

در بيمارستان خبرنگار سؤ ال كرد كه:
احساس جناب عالى نسبت به اين سوء قصد وخطرى كه جان شما را تهديد كرد چيست ؟

حـضـرت آيـت الله خـامـنـه‌اى، اين نجواى عاشقانه را با روحى فارغ از جهان مادى كه ترجمان احساسات پاك يك فرزند به پدر، و شاگرد به استاد و مريد خالص به مرادش بود، فرمود:
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت
سر خمِّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

گر بداند لذت جان باختن در راه عشق        هیچ عاقل زنده نگذارد به عالم خویش را

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن      یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:32  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

دل تنگي

سلام به همه عزيزانم

شرمندگي و مشغوليات و ...

به همه شما سر مي زنم و مطالب زيباتون رو تمام و كمال مي خونم و لذت مي برم.

يكي از دوستاي قديمي به نام آقاي عبدي(سيما) لطف كردن و چنتا شعر واسه من فرستادن و دلتنگي‌هاي من رو تازه كردن.

من هم اونها رو در اين پست مي‌ذارم...

حسن جان، فداي تو، دلم تنگه ولي حيف كه وقتم هم تنگ است.

چنتا شهر و باعي هم از خودم دارم كه تقديم مي كنم.........

باز هم شرمنده كه فرصت نيست بيشتر خدمت شما باشم.

يا حق

 

الطاف دوستان كه در نظرات بوده:

نادر ترین غزل برای منی ای رفیق من
تنها ترین رفیق منی ای شفیق من
لیکن وفای تو از حد گذشته است
راهت جداست جدا از طریق من


*********************
من در پی تو ام و تو از من فرار کن
آری مرا به اینهمه الطاف خار کن
من حسن اعتماد توام تو امید من
وامانده خاطرات مرا چون هوارکن


*********************
در این زمانه پرستار عشق کیست
در بین واژه ها و لغات این کلام نیست
انگار مرده عاشق و معشوق مانده است
او هم بدون عشق بجز یک غبار چیست؟


*********************
با اینهمه مرا تو بدین نام خاک کن
در پشت واژه های تر و خام خاک کن
تا در نگیرد از اندیشه ام تورا
خاکسترم تو بر این بام خاک کن


*********************
زان پس میا تو به دیدار یار خویش
آری به پیش گیر سر کار و بار خویش
کاین است رسم دوستی اندر جهان ما
ما را خزان بخواه و خود اندر بهار خویش


*********************
نادر بگو که بدانم کجاستی
اینگونه شعر سرودم که خواستی
غمگین مشو مزاح نمودم در این کلام
لیکن ز دوری تو غمینم به راستی


*********************
سیمای توست که رفته ز خاطرت
یادی نمی کنی زحسن یار چاکرت
سیمای توست که رفته زخاطرم
کو آنهمه صمیمیت روی فاخرت


*********************

نادرترين

سلام می کنمت ای رفیق دیرینم
همیشه زنده ترین خاطرات شیرینیم
چگونه رسم وفا رفت تا فراموشی
چراغ همنفسی ها به سمت خاموشی
چگونه ما به جدایی رسید و ما رفتیم
چگونه تک تک ما هم ،جدا جدا رفتیم
چهار هم دل و هم راز ، همنشین بودیم
میان فاصله ی روز ها چنین بودیم
چهار پاره ی یک قطعه یک رباعی بود
میان ما نه جدایی و نه وداعی بود
و لحظه های رفاقت نهال شاد زمان
چگونه برد چو برگی ز باغء باد زمان
تو باز گو کن از این پس غم جدایی را
وحال من پی تقصیر آشنایی را
بگو چگونه نرفتی زخاطرم نادر
نمی شود زتو دیگر ترانه ای ظاهر؟

                                                    محمدحسن عبدي(سيما)

 

 

و از خودم براي سيما:

 

مشقم براي توست و عشقم به پاي توست

ذهنم گداي توست و جانم فداي توست

اين شعرهاي خيس فقط يك بهانه است

خشنودم از همين  كه خدايم خداي توست

**************

سيماي سال‌هاي قشنگم خوش آمدي

انگار با نواي غم چاوش آمدي

من هم دلم براي تو تنگ است نازنين

با بيت‌هاي كاري نادركش آمدي

*********************************************

 

و ...

از نو دوباره آسمان را مي‌سرايم

شعر خداي مهربان را مي سرايم

گوشم بدهكار خداي ديگران نيست

فرصت اگر باشد اذان را مي سرايم

*********************

چنديست كه در ميكده محبوب شدم

از مشتريان خاص محسوب شدم

ديوانگيم را به همه فهماندم

فرياد زدم: خوب شدم، خوب شدم،

*******************

سال نو آمده و نو نشده خاطرشان

نانشان تازه شده  كهنه شده شاطرشان

بين اين غافله يخ زده داغ است هنوز

بين انبوهي از اين غافله داغ است هنوز

بحث پالان نوي روي مد قاطرشان

**************

                                                م. نادر

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:45  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

6 اپيزود تا فراموشي

سلام به همه دوستان

اونقدر شرمنده هستم كه روي عدرخواهي ندارم.

از ابراز احساسات و الطاف همه دوستان سپاسگذارم

سرم خيلي شلوغه ولي تمام نوشته‌هاي دوستانم رو مطالعه مي‌كنم و لذت مي‌برم.

الان هم تنهاه دليل آپ كردنم دل تنگي از دوري شما عزيزانه و اينكه خيلي وقته باهاتون گپ نزدم.

به اون سري از دوستان كه شعر آخر من رو كه در رابطه با نوروز بوده رو خواستن كه آپ كنم، بايد بگم: باور كنين اون شعر رو في البداهه سرودم و اصلا نمونه‌اي ازش ندارم ولي قول مي‌دم فيلم مراسم رو بگيرم و شعرم رو از اونجا تايپش كنم.

 باور كنين كه يك بيت اون شعر هم يادم نمي‌ياد!!! شرمنده...

خيلي خيلي همتون رو دوست دارم و چنتا شعر تقديم ميكنم و يا علي...

اين پستم يه موضوع ويژه داره!!!

اول يه ترانك براي جانبازان شيميايي كه فكر نمي‌كنم خيلي‌ها اصلا بتونن واسه خوندش حس بگيرن آخه شنيدن كي بود مانند ديدن.

 

6   اپيزود  تا  فراموشي

نمي خواست مثل خيلي امروزي ها،

 نقاب بر چهره بگذارد

اين شد كه،

 زير بار ماسك نرفت!

ماسك

********

جسمش گنجايش روحش را نداشت

خونش به جوش آمده بود

اين را از حباب هاي تنش،

 كه يكي يكي بيرون مي زد، فهميدم

تاول

*******

سرطان هم درمان دارد

سال ها در بيمارستان جبهه ها بستري بود

بالاخره  شيمي درماني خدا پاسخ داد

 بايد شيريني شهادت را بخورد

شيمي درماني

*****

گاز خردل

بوي سيب كال نمي داد، بوي بادام تلخ نمي داد

بوي بهشت مي داد

بوي بادام تلخ

********

هنوز هم كه هنوز است،

 دارند از سهميه ها استفاده مي برند

دختري دارد سهميه  اكسيژن مي گيرد

اين را هم از پدرش به ارث برده است!

سهميه

********

آن ها خودشان را فراموش كردند

ما هم به دنباله روي از آن ها،

 خودشان را فراموش مي كنيم

********************************

********************************

 

انشاي عشق

يك جوان جانباز خَردَل‌هاي عشق

تاول روي تنش امضاي عشق

ذره ذره آب مي‌شُد زندگي

در عطش آورترين گرماي عشق

اين عطش "يعني شهادت" نم نمك

مي كشد از جسم او گرماي عشق

لحظه اي بر آسمان ذُل مي زند

خاطرش دلواپس فرداي عشق

مي گُذارد او امانت نزد ما

عزت و آزاديِ دنيايِ عشق

اشهدش را بي صدا سر مي‌دهد

بعد هم جان مي دهد در پاي عشق

******

ما نمي‌فهميم مرز جبهه را

واژه‌ها وامانده در معناي عشق

آن جوان از دوستش سبقت گرفت

در ميان راه جان‌فرساي عشق

زنده مي‌ماند اگرچه دوستش

بي‌شك او هم مانده در اغماي عشق

*******

سينه هاي شيميايي را عجيب

مي‌خراشد سرفه‌هاي ناي عشق

تار‌هاي موي او گم مي‌شوند

يك به يك از با وفايي لاي عشق

نام او هم مي‌رود از يادها

ياد نام‌آورترين رسواي عشق

او كه ماهِ صورتش افتاده در

جَذر و مَد خوني درياي عشق

او كه مي بُرد آبروي مرگ را

با وصيتنامه غَرّاي عشق

غرق در غربت چه غمگين جان سپرد

مرد عاشورايي انشاي عشق

در نگاه او مقصر چفيه بود

در شب طولاني يلداي عشق

بي جهت دور دهانش را گرفت

تا ننوشد سير خردل‌هاي عشق

******

تسليت گفتم كسي باور نكرد

مرگ ناهنگام و جادرجاي عشق

مي‌شود تفسير كرد امروز را

زندگي و بندگي منهاي عشق

******************************

******************************

 

دلتنگي نفس

 

آدم بسوزد، يا بسازد، يا بنازد؟

يا در هجوم رنج ها خود را ببازد؟

آدم بسوزد تا خلايق زنده باشند

يك عمر با مرگ گريزانش بسازد

اصلا چرا يك دختر 6 ساله بايد

بر ريزش موهاي بابايش بنازد؟

بايد به جاي خواندن يك بيت اشهد

در جبهه هاي صبر با غيرت بتازد

تا مردم تك چشم شهر او نگويند:

"آن تشنه شهد شهادت زود جازد"

 وقتي نفس دلتنگ وصل يار باشد

خس خس سرود آشنايي مي نوازد

آن بيت ها يك سو، و اين يك جمله يك سو

اصلا چه معني دارد آدم سم بسازد؟؟

 م. نادر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 3:28  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

بازگشت

عقب عقب نرو ای جاده تا فراموشی

در انتشار جدایی چرا تو می‌کوشی؟

نشسته مبدا بدبخت تا تو بگردی

ولی تو در کف مقصد عجیب مدهوشی!

************************

 به نام نزدیکترن دور

سلام خدمت همه دوستان

خیلی دیر اومدم می‌دونم

ولی نه از جهت مطلب نداشتن، بلکه واقعا فرصت پیش نیومد.

از لطف همه شما ممنون ........... اون هایی که اظهار لطف کردن و نظر دادن و اون هایی که ندادن!

نوشته‌های دوست‌داشتنی شما رو می‌خونم ولی فرصت نظر دادن نداشتم... دل نوشته‌های زیبای دوستام دلگرمی بهم میده.........

بگذریم...........

 این مدت مسافرت بودم و جای شما خالی یه 40 روزی کنار بارگاه آقام امام رضا(ع)، بعدم با یه سری از دوستان خوبم رفتیم یکی از روستاهای محروم واسه انجام تکلیف ( نمی دونم میدونین یا نه؟، ولی یه طرحی هستش که معروفه به طرح هجرت که بیست روز ما رو درگیر کرده بود، باور کنین لذت خدمت رسانی واسه خودش عالمیه!)

بعدم ترم جدید، دانشگاه و بیمارستان و اون حس غریبش که آدم‌های سالم عمراً اگه درکش کنن!!

الآنم درگیر کارای خاکسپاری پیکر مطهر شهدای گمنام در دانشگاه هستیم، که یک ماه نمی‌گم نیروی مارو خواهد گرفت می‌گم به ما نیرو خواهد داد،................ انشا الله........

همه مناسبت‌هایی که گذشت رو بهتون تبریک می‌گم و چندتا شعر تقدیم دوستای عزیزم می‌کنم و امیدوارم من رو از نظراتشون محروم نکنن.

ü    اولی به مناسبت روز قدس هستش و به خاطر مظلومیت زنان و کودکان فلسطینی. شاید اگه همون شهدای گمنام نبودن، ما هم وضعمون بهتر از مردم فلسطین نبود............

نکنه هنرمندان بخصوص شاعران، قلم‌های دفاع از محرومیت و مظلومیت و تمجید پایداری خودشون، که همواره باعث فخر و مباهات جامعه هنر و ادب بوده رو، کنار بگذارن و به قلم‌زنی در موضوعات صرفا اروتیک و هجو و ... بپردازند، که آنچه از هنرمند باقی می‌مونه اون اثرهایی هستش که انسانیت و اخلاق و به طور کلی خداوند رو جلوه می‌ده.........

 

مرگ مرموز مداد

برگ ها را دزديد ظلم نامرئي باد

ذهن‌ها را خشكاند مرگ مرموز مداد

قايق حرف دل از، ترس تهديد شكست

بغض نمدار قفس فرصت شكوه نداد

مرگ ماهي‌هايي كه نمي‌خوابيدند

موج تفسير دروغ شست از ساحل ياد

باغبان چيد و فروخت زرد‌ها را ارزان

كال‌ها را پوساند كرم خونخوار تضاد

با همه ناحقي كه به آدم شده بود

هيچ كس شعر نگفت فارغ از رنگ و نژاد

مرگ بر تاريخي كه از آن باقي ماند

رسم رستم كشي از، نسل مكار شغاد

بازسازي كرديم با توهم في الفور

شهر ويران شده از سيل مسموم فساد

باز مي‌اندازيم همه را گردن ماه

مد ديوانگي و جذر مشكوك سواد

دست در دست سكوت تا به كي مي‌ماند

واژه‌ها در پس ترس شعرها پشت نماد

 شيشه تنگ ستم مي‌مكد خون ها را

 بغض ها را بشكن ديگر اي مظهر داد

آي آدم‌هايي كه مرا مي‌فهميد

حلق همخوانيتان كي برآرد فرياد

همه آبي باشيم در نهايت ما را

شايد اين يكرنگي برساند به مراد

                                                م. نادر                  تقدیم به مردم فلسطین

 

ü    شعر بعدی صرفاً عاشقانه:

فقط خودت

به عشق تو سروده‌ام، همین و بس عزیز من

بجز تو دل نمی‌دهم، به هیچکس عزیز من

عزیز من شکوفه‌ی بهار من فقط تویی

من اعتنا نمی‌کنم، به خار و خس عزیز من

منم همان قفس که در، اسارت قناریم

کمی ترانه ساز کن، در این قفس عزیز من

تو آفتاب از چه رو، همیشه سرد بوده‌ای

نگو که دل سپرده‌ام، به یک هوس عزیز من

خودت شلوغی مرا، به انزوا کشانده‌ای

نهال نوپدید را، نکن هرس عزیز من

شمیم نام و یاد تو، رها نمی‌کند مرا

دوباره می‌کشم تو را، نفس نفس عزیز من

نه هیچ کس به جز خودت، برای من خودت نشد

فقط خودم، فقط خودت، همین و بس عزیز من

 

ü    این هم رباعی...

مردان و زنان به هم مشابه شده اند

در محبس آزادي خود له شده اند

از بس كه زياد مشتري دارد کفر

با قحطي ابليس مواجه شده اند!!

***********************

انگیزه نداریم که دلشاد بمانیم

ما ریشه نداریم که آباد بمانیم

بهتر که اسیر قفس حادثه باشیم

تا غرقه دنیا ولی آزاد بمانیم

***********************

 

ü    و این هم شکواییه:

مرد و درد

حرف تورا باور کنم، یا حرف آن نامرد را؟

آخر کجای سینه‌ام، پنهان کنم این درد را؟

باور کنم دریای از، خوبی که در تو دیده‌ام

یا آن همه نفرت که او، در قلب من پرورد را؟

باور کنم من آن نگاه پاک و معصومانه را

یا آن همه نامه که با خط تو می آورد را!؟

باور کنم رنجی که تو ،یکریز از آن دم می‌زنی

یا گریه‌هایی سخت که، از دست تو می‌کرد را؟

باور کنم از ابتدا، با او تو سردی کرده‌ای؟

انگار بد فهمیده‌ام، تعریف تو از سرد را!!

در کوچه‌های مکر تو، گم شد دل مظلوم من

هرگز نمی‌بخشم تو را، نه،... این دل ولگرد را

از چشم من افتاده‌ای، خورشید من پنهان مکن

در پشت کوهی از دروغ، آن رنگ و روی زرد را

من راضیم از زندگی، با آن همه بی‌مهریش

چون می‌چشاند بر تو هم، تلخی طعم طرد را

یک دختر نامرد از، غیرت چه می‌فهمد؟، برو

باید به تو ثابت کنم، سر سختی یک مرد را

***********************

 

تلنگری که به من زد زمانه یادم داد

چگونه سیب هوس کار دست آدم داد

کنار خلوت شیطان نشست حوایم

عجب جواب تمیزی به اعتمادم داد

                                                    م. نادر

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:4  توسط مجتبی نادری طاهری  | 

وقت رفتن

امروز دلم گرفته....................... خاکستریم

با اینکه اصلا اهل این حرفا نیستم...........!!!!!!!!!!!!!!

ولی بغضی در گلو دارم که به لطف خدا هیچکس شکستنش را نخواهد دید.

**********************************************

چه زود می‌گذرد، وقت رفتن است انگار

دوباره موسم دل را، گسستن است انگار

همیشه رسم فلک، از ازل همین بوده است

هنوز قسمت دل‌ها، شکستن است انگار

خلاصه‌ی همه درس‌های زندگیم

به رقص ثانیه‌ها دل نبستن است انگار

 

نگو خداحافظ

رفيق خاطره‌هايم نگو خداحافظ

جفا مكن به وفايم نگو خداحافظ

دوباره حس جدايي فرا گرفته مرا

نمي شود كه بيايم نگو خداحافظ

گذشتم از همه  من پاي آشنايي تو

رمق نمانده به پايم نگو خداحافظ

اسير پنجره مشكي دو چشم توام

نكن دوباره رهايم نگو خداحافظ

مني كه جز تو نمي‌بينم  و نمي‌شنوم

فراق نيست سزايم نگو خداحافظ

ز سوز عشق تو خاكسترم، دگر مسپار

به دست باد فنايم نگو خداحافظ

آهاي! گرچه كه ديگر مرا  نمي‌فهمي

قسم به بغض صدايم  نگو خداحافظ

تو غافل از من و من، غافل از تو مي‌ميريم

بمان هميشه برايم نگو خداحافظ

                                                           م. غافل

 

ما را گرفت برق نگاه قشنگتان

آخر شدیم غرق نگاه قشنگتان

چشم من عاشقانه شنا می‌کند هنوز

از غرب تا به شرق نگاه قشنگتان                      م. نادر

********************************************

تا گریه طلسم درد را می کشند 

دل، حرمت آه سرد را می شکند

دریای هزار موج طوفان خیز است

اشکی که غرور مرد را می شکند               استاد ایرج زبردست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:27  توسط مجتبی نادری طاهری  |